علوم انسانی اسلامی در گام دوم؛ عبور از پرسش امکان و ورود به حوزه ساختار و نهاد

عضو هیات علمی جامعة المصطفی العالمیة در یادداشتی به به این مطلب می پردازد که در شرایط کنونی، پرسش محوری دیگر این نیست که آیا علوم انسانی اسلامی ممکن است یا نه، بلکه این است که با فرض امکان(که اکنون مفروض و محقق است)این علم چگونه باید صورت‌بندی، نهادینه و قابل تداوم شود.

رضا آذریان (عضو هیات علمی جامعة المصطفی العالمیة)

عبور از پرسش فلسفی امکان، به‌معنای ساده‌سازی پروژه یا نادیده‌گرفتن پیچیدگی‌های آن نیست؛ بلکه دقیقاً نشانه ورود به مرحله‌ای دشوارتر و جدی‌تر است: مرحله مسئولیت علمی. در این مرحله، علوم انسانی اسلامی نه به‌عنوان یک ایده، بلکه به‌مثابه یک پروژه علمی نیازمند ساختار، فاعل مشخص، معیار سنجش و نهاد پشتیبان فهم می‌شود.

۱. فرض بنیادین: علوم انسانی اسلامی به‌مثابه «پروژه‌ای باز و تاریخی»

علوم انسانی اسلامی نه یک مکتب بسته است، نه یک نظام نهایی، و نه مجموعه‌ای از پاسخ‌های آماده. این علم را باید پروژه‌ای باز، تدریجی و تاریخی دانست که در پی بازاندیشی علم انسانی از درون سنت فکری اسلامی و در مواجهه فعال با مسائل عینی جهان معاصر شکل می‌گیرد.

این تلقی، دست‌کم دو برداشت نادرست رایج را کنار می‌زند:

  • تلقی نخست، فهم علوم انسانی اسلامی به‌مثابه علمی جایگزین که قرار است یک‌باره جای علوم رایج واجد التقاط مبانی معرفتی ناهمگن را بگیرد؛
  • تلقی دوم، فروکاست آن به نقدی صرفاً سلبی نسبت به علوم انسانی مدرن.

در برابر این دوگانه ناصواب، علوم انسانی اسلامی باید به‌منزله فرآیندی انباشتی فهم شود: فرآیندی که از نقد آغاز می‌کند، اما در نقد متوقف نمی‌ماند و به‌تدریج وارد مرحله تولید نظریه و صورت‌بندی علمی می‌شود.

۲. سطح‌بندی علم: شرط نخست ساختارمندی

نخستین گام در سامان‌بخشی علوم انسانی اسلامی، تفکیک سطوح معرفتی علم است؛ خطایی که در دهه‌های گذشته بارها رخ داده و موجب خلط میان ساحت‌های متفاوت علم شده است.

می‌توان دست‌کم چهار سطح متمایز را از یکدیگر بازشناخت:

الف) سطح هستی‌شناختی و انسان‌شناختی

در این سطح، سنت اسلامی افقی متمایز برای فهم انسان، کنش، غایت و معنا می‌گشاید؛ افقی که با تقلیل انسان به ابزار تولید، سوژه لذت یا تابع قدرت ناسازگار است.

ب) سطح روش‌شناختی

علوم انسانی اسلامی در پی طرد یا نفی روش‌های تجربی، تفسیری یا تحلیلی رایج نیست، بلکه قصد آن دارد نحوه کاربست و اعتبار این روش‌ها را در نسبت با مفاهیمی چون غایت، ارزش، مسئولیت و معنای کنش انسانی بازتعریف کند و از مطلق‌سازی روش و تبدیل آن به معیار نهایی حقیقت جلوگیری نماید.

در این افق، روش عقلی مورد نظر، عقل گسسته از هدایت نیست، بلکه عقلی است که در تعامل با نقل معتبر و در پرتو هدایت وحیانی هدایت می‌شود. عقل و نقل در این تلقی، دو منبع متقابل یا رقیب نیستند، بلکه دو بال معرفت‌اند که فهم عمیق‌تر وحی، شریعت و واقعیت انسانی را ممکن می‌سازند.

بدین‌سان، وحی نه جایگزین روش می‌شود و نه عقل به خودبسندگی تقلیل می‌یابد؛ بلکه روش‌شناسی علوم انسانی در چارچوب عقل هدایت‌شده و نقل فهم‌شده سامان می‌یابد.

ج) سطح نظریه‌های میانی

نقطه واقعی تولد علم در این سطح رخ می‌دهد: نظریه‌هایی درباره خانواده، قدرت، بازار، آموزش، رسانه و حوزه‌های مشابه که نه به طور مستقیم از ظاهر متون دینی استخراج می‌شوند و نه تقلید ساده‌ای از الگوهای مسلط غربی‌اند، بلکه حاصل کار علمی روشمند در افق اندیشه اسلامی‌اند.

د) سطح سیاست‌گذاری و کاربرد

این سطح، ثمره و برون‌داد سه سطح پیشین است و هرگز نباید جایگزین آن‌ها شود. نادیده‌گرفتن این تفکیک، علوم انسانی را یا به ایدئولوژی فرو می‌کاهد، یا دین را به شعار.

۳. فاعل علم: پژوهشگر متخصص در افق وحی

فاعل اصلی این تحول، پژوهشگر متخصص علوم انسانی است؛ کسی که درون یک علم انسانی مشخص ایستاده، به روش‌ها و مسائل آن علم تسلط دارد و در عین حال، نسبت خود با سنت وحیانی را نه بیرونی و تزئینی، بلکه بنیادین و جهت‌بخش فهم کرده است.

در این تلقی، وحی جایگزین عقل و روش علمی نمی‌شود؛ بلکه افق تعالی عقل است. عقل پژوهشگر، عقل خودبنیاد و منفک از هدایت نیست، بلکه عقلی است منوّر به نور آیات و روایات که در پرتو آن، امکان داوری عمیق‌تر درباره انسان، کنش، غایت و معنا را می‌یابد.

کارویژه این علوم، افق‌سازی وحیانی، داوری مفهومی و مراقبت از انسجام معرفتی عقل پژوهشگر است، نه تولید نسخه‌ها و دستورالعمل‌های آماده برای تحقیق علمی.

بر این اساس، اسلامی‌شدن علوم انسانی پیش از آن‌که وصفی برای «علم» باشد، حقیقتی مربوط به فاعل عالم است؛ فاعلی که در پرتو وحی می‌اندیشد و با عقل متعالی، علم انسانی را بازمی‌سازد.

۴. نهادسازی علمی: شرط تداوم و بلوغ

علوم انسانی اسلامی بدون پشتوانه نهادی، به‌تدریج دچار فرسایش گفتمانی می‌شود. مقصود از نهاد، صرفاً ایجاد مرکز یا پژوهشگاه نیست، بلکه شکل‌گیری مجموعه‌ای از سازوکارهای علمی است، از جمله:

  • نظام داوری علمی مستقل و تخصصی،
  • مجلات مسئله‌محور و نظریه‌پرداز،
  • تربیت پژوهشگران عمیق میان‌رشته‌ای،
  • و پیوند واقعی و مستمر میان دانشگاه و مسائل اجتماعی.

علمی که نتواند خود را نقد و اصلاح کند، تفاوتی ندارد اسلامی باشد یا غیراسلامی.

۵. بازتعریف معیار موفقیت

شاید مهم‌ترین گام در ورود به «گام دوم» علوم انسانی اسلامی، تغییر معیارهای داوری درباره آن باشد. موفقیت این پروژه نه با افزایش واحدهای درسی، کثرت همایش‌ها، یا تکرار واژگان و برچسب‌های دینی، بلکه با تولد پرسش‌های نو، تولید نظریه‌های قابل گفت‌وگو و توان تبیین واقعیت اجتماعی سنجیده می‌شود.

علوم انسانی اسلامی زمانی به بلوغ می‌رسد که بتواند در فضای حوزوی و دانشگاهی به‌طور جدی نقد شود، و در میدان واقعیت اجتماعی مورد آزمون قرار گیرد.

اگر اسلامی‌سازی علوم انسانی تنها به‌معنای افزودن صفتی به علم تلقی شود، پروژه‌ای ناکام خواهد بود؛ اما اگر به‌معنای بازساخت افق، مسئولیت و غایت علم انسانی فهم شود، نه‌تنها ممکن، بلکه گریزناپذیر است.

امروز دیگر پرسش این نیست که «آیا می‌توان علوم انسانی اسلامی داشت؟» پرسش اصلی این است:

آیا آمادگی پذیرش دشواری‌ها و الزامات ساختن آن را داریم؟